ارزش - منتظران
X
تبلیغات
رایتل

ارزش

سه‌شنبه 21 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 12:44

پادشاهی همراه نوکرش سوار کشتی شد. نوکر از چند روز قبل از آنکه سوار کشتی شود دلشوره داشت و دلش نمی خواست با کشتی سفر کند ولی چون پادشاه دستور داده بود جرات سرباز زدن از دستور او را هم نداشت. نوکر به محض این که سوار کشتی شد از شدت ترس شروع به داد و فریاد و شیون کرد. مسافران و پادشاه هر چه تلاش کردند نتوانستند او را آرام کنند. پیرمرد دانایی در کشتی بود و به پادشاه گفت:"من راهی بلدم که نوکرت را آرام میکند."پادشاه هم که از جیغ و فریاد نوکر به ستوه آمده بود پذیرفت. دانا به کارکنان کشتی گفت نوکر را به دریا بیندازید . پس از از آنکه نوکر چند لحظه ای با وحشت دست و پا زد, کارکنان کشتی مو های او را گرفتند و او را جلو کشیدندو به کشتی آوردند.

نوکر بعد از آن حادثه در گوشه ای نشست و صدایی هم از او در نیامد.پادشاه که خیلی تعجب کرده بود از مرد دانا پرسید :"علت این که نوکر من پس از افتادن در دریا آرام شد چیست؟"
مرد دانا گفت:"چون او پیش از اینکه به دریا بیفتد خطر غرق شدن در دریا و ارزش بودن در کشتی و امنیت را نمی دانست اما حالا همه چیز را فهمیده!"

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد