جوشیدن آب از زیر سنگ - منتظران
X
تبلیغات
نماشا
رایتل

جوشیدن آب از زیر سنگ

جمعه 13 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 19:22
روایت کرده اند که چون امیر مؤ منان علیه السلام و اصحابش به سوى صفین عازم شدند، ذخیره آب تمام شد و تشنگى شدید بر سپاهیان عارض گشت . به امید آن که آبى بیابند و به اطراف رفته ، جستجو کردند؛ لیکن هر چه جستند کمتر یافتند.
امیر مؤ منان علیه السلام ، آنان را مقدارى از مسیرى که مى رفتند خارج ساخته ، به سوى دیگرى برد. مقدارى که رفتند، دیرى در وسط بیابان پدیدار گشت . حضرت ، آنان را به سوى دیر برد، تا آن که به جلوى آن رسیدند و امر فرمود، تا کسى را که در آن جا بود، صدا زنند. شخصى (راهب ) آمد و امیر مؤ منان علیه السلام خطاب به او فرمود: آیا در نزدیکى شما آبى هست که تشنگى همراهان مرا بر طرف سازد؟

مرد گفت : خیر! میان ما و آب ، بیشتر از دو فرسخ فاصله است و در این اطراف نیز آبى نیست . تنها در هر ماه مقدار ناچیزى آب به من مى رسد که اگر در مصرف آن قناعت نورزم ، از تشنگى هلاک مى شوم !


حضرت علیه السلام رو به افراد کرد و فرمود: آیا آن چه را که راهب گفت شنیدید؟
آنان پاسخ دادند: آرى ! آیا حال که هنوز توانى در بدن داریم ، به جایى که ایشان گفت برویم تا شاید آب را بیابیم ؟
حضرت علیه السلام فرمود: نیازى به این کار نیست .
سپس ، مرکب خود را رو به قبله کرد و مکانى را در نزدیکى دیر، به آنان نشان داد و فرمود: این جا را حفر کنید!
عده اى بدان جا رفتند و مشغول کندن زمین شدند، پس از اندکى ، سنگ بزرگ و درخشانى ظاهر گشت ، افراد رو به حضرت علیه السلام کرده ، گفتند:
اى امیر مؤ منان ! در این جا سنگى است که ضربات در آن کارساز نیست .
حضرت علیه السلام فرمود: زیرا این سنگ ، آب است ، اگر آن را از جایش ‍ بردارید، به آب خواهید رسید، پس سعى کنید که آن را از جایش تکان دهید!
همگى جمع شدند و سعى کردند تا آن را تکان دهند، ولى کوشش آنان بى ثمر بود و فایده اى نداشت .
حضرت علیه السلام چون چنین دید، خود جلو رفته ، از مرکب پایین آمد و آستین را بالا زد. انگشتان مبارکش را زیر سنگ گذاشت و آن را حرکت داد و سپس آن را از جایش بلند و در مکانى دورتر پرتاب کرد.
چون سنگ برداشته شد، آبى زلال جوشیدن گرفت و خارج شد همگى از آن نوشیدند، آن آب ، گواراترین و خنک ترین و زلال ترین آبى بود که در سفرشان نوشیده بودند.
اندکى بعد، حضرت فرمود: از آب بنوشید و مقدارى از آن را ذخیره کنید!
چون سپاه ، امر حضرتش را به جاى آوردند، حضرت به سوى سنگ رفت و با دست مبارکش ، آن را به جاى نخست گذاشت و دستور داد تا رویش را با خاک ، بپوشانند.
راهب که تمام این مدت ، از بالاى دیر نظاره گر ماجرا بود، فریاد برآورد که : اى مردم ، مرا پایین آورید! مرا پایین آورید!
چون او را پایین آوردند، در پیش امیر مؤ منان علیه السلام ایستاد و گفت : آیا تو پیامبرى مرسلى ؟
حضرت علیه السلام فرمود: خیر!
راهب گفت : پس باید ملکى مقرب باشى !
امیر مؤ منان علیه السلام فرمود: خیر!
راهب گفت : پس که هستى ؟
حضرت امیر علیه السلام فرمود: من وصى رسول خدا، محمد بن عبدالله ، خاتم انبیایم صلى الله علیه و آله و سلم .
راهب گفت : دستت را پیش آر، تا به دست مبارکت ، اسلام آورم .
حضرت علیه السلام دستش را جلو آورد و فرمود: شهادتین را بر زبان آور!
راهب گفت : اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و اشهد انک وصى رسول الله و احق الناس بالامر من بعده .
سپس ، حضرت فرمود: پس از این همه مدت که در این دیر، بدون ایمان زندگى کرده اى ، چه باعث شد که اسلام آوردى ؟
راهب گفت : اى امیر مومنان ! این دیر براى یافتن آن کسى بنا شده است که این سنگ را از جا مى کند و از زیرش آب خارج مى کند. کسانى که پیش از من در اینجا بوده اند، سعادت یافتن او را نیافتند. ولى خداوند عزوجل آن را روزى من گرداند. ما در کتاب هایمان دیده و از علمایمان شنیده ایم که در این جا چشمه اى است که بر در آن سنگى نهاده شده است که مکان آن را کسى جز پیامبر، یا وصى او نداند و او ولى خداست که مردم را به سوى حق مى خواند و نشانش آن است که جاى سنگ را دانسته ، توان برداشتنش را دارد، من چون تو را دیدم که چنین کردى و آن چه را که ما در انتظارش بودیم ، انجام دادى و ما را به خواستمان رسانیدى ، پس به دست تو مسلمان گشتم و به حق تو و مولایت صلى الله علیه و آله و سلم ایمان آوردم . چون امیرمؤ منان سخنان او را شنید، آن قدر گریست که محاسن مبارکش از اشک خیش شد.
پس از آن ، مردم را خواند و فرمود: سخن برادر مسلمان خود را بشنوید!
آنان نیز سخن راهب را گوش دادند، و حمد و سپاس خداى را براى نعمت معرفت امیرمؤ منان که بدانان ارزانى داشته است . به جاى آوردند، بالاخره ، در حالى که راهب همراه آنان بود، سفر خویش را دنبال کردند، تا آن که با شامیان برخورد نمودند و راهب ، از جمله کسانى بود که در رکاب على علیه السلام به شهادت رسید. حضرت بر او نماز خواند و دفنش کرد و برایش طلب غفران و آمرزش ‍ نمود و هرگاه به یادش مى افتاد و مى فرمود: ذالک مولاى .

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد