پرواز از ایستگاه یا زهرا (احمد کاظمی) - منتظران
X
تبلیغات
رایتل

پرواز از ایستگاه یا زهرا (احمد کاظمی)

یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 09:13

هواپیماى سوخو را حاج‏احمد وارد نیروى هوایى سپاه کرد. مراسم افتتاحیه‏اش را همه انتظار داشتیم در تهران باشد، سردار ولى گفت: مى‏خوام مراسم افتتاحیه توى مشهد باشه.

پایگاه هوایى مشهد کوچک بود. کفاف چنین برنامه‏اى را نمى‏داد. بعضى‏ها همین را به سردار گفتند. سردار ولى اصرار داشت مراسم توى مشهد باشد.

 با برج مراقبت هماهنگى‏هاى لازم شده بود. خلبان، بر فراز آسمان، هواپیما را چند دور، دور حرم حضرت على بن موسى الرّضا(ع) طواف داد. این را سردار ازش خواسته بود. خیلى‏ها تازه آن وقت دلیل اصرار سردار را فهمیده بودند. خدا رحمتش کند؛ همیشه مى‏گفت: ما هیچ وقت از لطف و عنایت اهل بیت، خصوصاً آقا امام رضا(ع) بى‏نیاز نیستیم.

 

مادر خواب سه تا ماهى را دیده بود؛ سه تا ماهى که توى یک رودخانه، مى‏رفته‏اند به سمت دریا. مى‏گفت: یکى از اون ماهى‏ها، روى کمرش یک هلال ماه داشت، اصلاً انگار خود ماه بود، چون که نور زیبا و خیره‏کننده‏اى ازش به طرف آسمون پاشیده مى‏شد.

مادر وقتى خوابش را تعریف مى‏کرد، حال و هواى خاصى داشت. خیره شده بود به یک نقطه نامعلوم. مى‏گفت: هزاران هزار ماهىِ دیگه توى اون رودخونه بودند که با اون دو تا ماهى، دنبال این ماهى نورانى مى‏رفتند؛ یعنى اون ماهى، تمام ماهى‏ها رو داشت هدایت مى‏کرد به سمت دریا.

مادر گفت: محسن! مى‏دونم که اون سه تا ماهى، تو و دو تا برادرت بودین، ولى نمى‏دونم اون ماهى نورانیه کدوم یکى‏تون بود.

 آن وقت‏ها احمد چهار سالش بود.

بعدها توى جنگ، وقتى احمد فرمانده لشکر شده بود، مادر گاهى یاد خوابش مى‏افتاد. مى‏گفت: اون ماهى نورانى، احمدم بود!

همراه سردار رفته بودیم اصفهان، مأموریت. موقع برگشتن، بردمان تخت‏فولاد. به گلزار شهدا که رسیدیم، گفت: بچه‏ها، دوست دارین، درى از درهاى بهشت رو به شما نشون بدم.

گفتیم: چى از این بهتر، سردار!

کفش‏هایش را درآورد، وارد گلزار شد. یکراست بردمان سر مزار شهید حسین خرازى. گفت، با یقین گفت: از این قبر مطهر، درى به بهشت باز مى‏شه.

نشستیم. موقع فاتحه‏خواندن، حال و هواى سردار تماشایى بود. توى آن لحظه‏ها، هیچ کدام از ما نمى‏دانستیم که این حال و هوا، حال و هواى پرواز است؛ به ده روز نکشید که خبر آسمانى‏شدن خودش را هم شنیدیم. وصیت کرده بود که حتماً کنار شهید خرازى دفنش کنند. دفنش هم کردند. تازه آن روز فهمیدیم که بنا بوده از این جا، در دیگرى هم به بهشت باز بشود!

 

ارادت خاصى به حضرت صدیقه طاهره(سلام‏اللَّه‏علیها)داشت. به نام حضرت، مجلس روضه زیاد مى‏گرفت. چند تا مسجد و فاطمیه هم به نام و یاد بى‏بى ساخت.

توى مجالس روضه، هر بار که ذکرى از مصیبت‏هاى حضرت مى‏رفت، چنان بى‏تاب مى‏شد که قطرات اشک پهناى صورتش را مى‏گرفت و بر زمین مى‏ریخت.

خدا رحمت کند شهید محسن اسدى را. محافظ حاجى بود و همیشه همراه حاجى بود. براى ضبط صحبت‏هاى سردار، همیشه یک واکمن همراه خودش داشت. چند لحظه قبل از سقوط هواپیما، همان واکمن را روشن مى‏کند و چند جمله راجع به اوضاع و احوال خودشان مى‏گوید.

درست در لحظه‏هاى سقوط، صداى خونسرد و رساى حاجى بلند مى‏شود که مى‏گوید: صلوات بفرست. همه صلوات مى‏فرستند. آخرین ذکرى که از حاجى و دیگران در لحظه سقوط شنیده مى‏شود، ذکر

مقدس«یافاطمه‏زهرا»(س)ست.

 

گفت: آقاى امینى جایگاه من توى سپاه چیه؟

سؤال عجیب و غریبى بود! ولى مى‏دانستم بدون حکمت نیست. گفتم: شما فرمانده نیروى هوایى سپاه هستید سردار.

به صندلى‏اش اشاره کرد. گفت: آقاى امینى، شما ممکنه هیچ وقت به این موقعیتى که من الآن دارم، نرسى؛ ولى من که رسیدم، به شما مى‏گم که این جا خبرى نیست!

آن وقت‏ها محل خدمت من، لشکر هشت نجف اشرف بود. با نیروهاى سرباز زیاد سر و کار داشتم. سردار ادامه داد و گفت: اگر توى پادگانت، دو تا سرباز رو نمازخون و قرآن‏خون کردى امینى، این برات مى‏مونه؛ از این پست‏ها و درجه‏ها چیزى در نمى‏آد!

 

آخرین جلسه‏اى که سردار گذاشت، جلسه فرهنگى بود؛ یک روز قبل از شهادتش. جلسه از ظهر شروع شد. من کنار سردار ایستاده بودم. بنا بود چند تا کلیپ تا پایان جلسه بگذارم. موضوع جلسه، نحوه‏هاى پشتیبانى کاروان‏هاى راهیان نور بود. قبل از اینکه جلسه شروع بشود، یک کلیپ چند دقیقه‏اى از شهید خرازى گذاشتم. سردار، همین که چشمش به چهره نورانى و زیباى شهید خرازى افتاد، آهى از ته دل کشید.

توى آن جلسه، سردار طرح‏هایى مى‏داد و حرف‏هایى مى‏زد که تا حالا براى حمایت از کاروان‏هاى راهیان نور سابقه نداشت. همین نشان مى‏داد که چه دیدگاه بالایى نسبت به کارهاى فرهنگى دارد؛ به خلاف بعضى حرف‏هایى که درباره‏اش مى‏زدند.

جلسه تا غروب طول کشید. غروب سردار آستین‏هاش را زد بالا که برود وضو بگیرد. یادم افتاد فیلمى از اوایل براى او آورده‏ام. فیلم مربوط مى‏شد به جبهه فیاضیه که حاج احمد به همراه چند نفر دیگر در آن بودند. بیشترشان شهید شده بودند. سردار وقتى موضوع را فهمید، مشتاق شد فیلم را ببیند. دید هم. باز وقتى چشمش به چهره شهدا افتاد، از ته دل آه کشید.

 فردا وقتى خبر شهادت سردار را شنیدم، تازه فهمیدم آن آه، آهِ تمنّا بوده است؛ تمنّاى شهادت!

 

از صحبتش فهمیدم راننده تانکر نفتکش است. داشت براى صاحب مغازه درد دل مى‏کرد. از ناامنى‏هاى سیستان و بلوچستان مى‏گفت. تا آمدم خریدم را بکنم، طرف لا به لاى صحبتش گفت: اگر این احمد کاظمى رو پیدا کنم، مى‏رم به‏اش التماس مى‏کنم که یه مدتى هم بیاد طرف زابل و زاهدان.

بى‏اختیار برگشتم به صورت طرف دقیق شدم. حاجى آن وقت‏ها هنوز فرمانده لشکر نجف اشرف بود، فرمانده قرارگاه حمزه سیّدالشّهدا(ع) هم بود. من هم یکى از نیروهاى تحت امرش بود. به آن بنده خدا گفتم: مگه شما حاج احمد رو مى‏شناسى؟

گفت: از نزدیک که نه، ولى مى‏دونم خیلى آدم باحالیه!

پرسیدم: چطور؟

گفت: من یه مدت کارم توى کردستان بود، با اینکه هیچ وقت شب‏ها توى کردستان رانندگى نمى‏کردم، ولى نشده بود که هر چند وقت یک بار گرفتار گروهک‏هاى ضدانقلاب نشم؛ ماشینم رو مى‏بردن توى بیراهه‏ها، سوختش رو خالى مى‏کردن و بعد ولم مى‏کردن.

 مکث کرد. ادامه داد: ولى احمد کاظمى که اومد اون‏جا، طورى امنیت به وجود آورد که دیگه نصف‏شب‏ها هم توى جاده‏ها رانندگى مى‏کردم و هیچ اتفاقى برام نمى‏افتاد.

آخر صحبتش گفت: حالا کارم افتاده سیستان و بلوچستان. همون بدبختى‏ها رو از دست اشرار اون‏جا هم داریم مى‏کشیم و هیچ کى هم نیست که جلوى اون نامردا قد علم کنه.

 

رفته بودیم سریلانکا، سال هفتاد. احمد هم همراهمان بود. چند تا از فرماندهان نظامى و مسؤولین سریلانکا آمده بودند استقبال‏مان. افراد را من به آنها معرفى مى‏کردم. موقع معرفى احمد گفتم: ایشان فاتح خرمشهر بوده.

چهار، پنج روز آن‏جا بودیم. آنها احمد را ول نمى‏کردند. احمد به عنوان یک فرمانده بااقتدار در نظرشان جلوه کرده بود. هر چه مى‏گفت، تندتند مى‏نوشتند. احمد راجع به بحث‏هاى نظامى زیاد صحبت کرد، ولى راجع به کارى که خودش در عملیات فتح خرمشهر کرد، چیزى نگفت. نه آن‏جا، نه هیچ جاى دیگر. هیچ وقت نشد که لام تا کام درباره خدماتى که زمان جنگ یا قبل و بعد آن کرده، حرفى بزند. خدا رحمتش کند؛ دقیقاً روحیه حسین خرازى و امثال آن خدابیامرز را داشت. حسین هم یکى از دو فاتح خرمشهر بود، ولى هیچ وقت راجع به آن، در هیچ کجا صحبت نکرد.

 

چند بار ساواک دستگیرش کرد. یک بار، بدجورى شکنجه‏اش داده بودند. روزى که آزادش کردند، وقتى مى‏خواست برود حمام، دیدم زیرپیراهنش پر از لکه‏هاى خشک‏شده خون است. اثر تازیانه‏هاى زیادى روى پشتش بود. بعداً فهمیدم بینى‏اش را هم شکسته‏اند. خودش یک کلام راجع به بلاهایى که سرش درآورده بودند، چیزى نگفت. هر چه مادر مى‏گفت: این از خدا بى‏خبرا چى به روز تو آوردن؟ مى‏گفت: هیچى مادر!

بینى‏اش را هم از خون‏هاى لخته‏شده‏اى که هر روز صبح روى بالشش مى‏دیدیم، فهمیدیم شکسته.

خودش مى‏گفت: این خونا مال اینه که توى زندان سرما خوردم!

اثرات آن شکستگى بینى، تا آخر عمر همراهش بود. با اینکه یک بار هم عملش کرد، ولى باز هم از تبعاتى مثل تنگى‏نفس رنج مى‏برد.

 

با اینکه احمد کاظمى در دوم اردیبهشت 1338 در شهر نجف‏آباد به دنیا آمد و در نوزدهم دى‏ماه 1384 در حوالى ارومیه از دار دنیا پر کشید؛ اما او در هیچ ظرف زمانى و مکانى نخواهد گنجید! گویى در دوران حیات دنیایى خود هم، به عالم لامکان و لازمان تعلق داشت. شخصیت او بسیار عظیم‏تر و فراتر از زمان و مکان خودش بود و به اقرار بسیارى از دوستان و همرزمانش؛ خیلى‏ها به گرد پاى او هم نمى‏رسیدند.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد