ما اخر نفهمیدیم که این کار یعنی چه؟؟؟ البته فهمیدیم که اینا از نسل میمون اند
یکی از مشکلاتی که کاربران در ویندوز ویستا زیاد با آن سر و کار داشتند عدم اجرای برخی برنامههای سازگار با ویندوز XP در محیط ویندوز ویستا بود. مایکروسافت در ویندوز 7 چارهای برای این مشکل پیدا کرده است. با استفاده از XP Mode شما میتوانید به طور مجازی ویندوز XP را در دل ویندوز 7 داشته باشید و با استفاده از آن هر برنامه سازگار با XP را همانند گذشته اجرا کنید
برای استفاده از XP Mode شما ابتدا بایستی نرم افزاری به نام Windows Virtual PC را دانلود و نصب کنید. سپس XP Mode را در درون آن اجرا نمایید. برای دانلود این دو میتوانید از http://www.microsoft.com/windows/virtual-pc/download.aspx اقدام نمایید
برچسب:دانلود برنامه ای که نرم افزار های xp رادرویندوز 7اجرا کند,دانلود Windows Virtual PC ،چگونه نرم افزار ها را در sevene باز کنیم،دانلود برنامه ی کمکی ویندوزseven ,چگونه ویندوز را XP Mode کنیم,
تو جوامعی که از نظر فرهنگی در سطح پایینی هستند معمولا یه سری از مسائل صرف نظر از خوب یا بد بودنشون خیلی زود فراگیر میشن در واقع تصور غالب افراد این که خیلی رو مد هستند و با جامعه حرکت می کنند .
یک دفعه چیزایی تو اون کشور فراگیر میشه و همه به سمتش گرایش پیدا می کنند ! چیزی که قصد دارم در موردش صحبت کنم رپ !
البته اعتقادات این قبیل گروه های انحرافی تو ایران معمولا در یه سری ابعاد ظاهری رشد می کنه و خیلی رو طرز فکر و روش زندگی تاثیر نمیذاره , گروه هایی که زاده از یه سری تفکرات شیطانی هستند و فقط ابتذال رو بین مردم گسترش میدن .
ادامه مطلب ...هر انقلابی برای خودش شعاری دارد، انقلاب ما هم شعارهایی داشت که امام(ره) این شعارها را اعلام کرده بود. مثلا فرموده بود: «اسرائیل غده سرطانی است و باید از بین برود» یا «ما باید انقلابمان را به تمام دنیا صادر کنیم.»
بعضیها بودند در همان دنیایی که امام گفته بود، این شعارها را اصلا دوست نداشتند و خصوصاً اینکه از انقلاب ما ضربه خورده بودند. با خودشان فکری کردند و گفتند: اگر این انقلاب بخواهد صادر شود، پدر همهمان درمیآید. گفتند باید هر چه زودتر این را از پا دربیاوریم. گروههای ضد انقلاب داخلی را انداختند به جان انقلاب، اما مردم، یکی یکی آنها را از بین بردند. دیدند اینطوری نمیشود، رفتند دیوانهای را مجهز به تمام تجهیزات کردند و انداختندش به جان مردم و انقلاب.
ادامه مطلب ...یادداشتهای یک شهید زنده
چند تا صبح بچهها از خواب بیدار شده باشند و دیده باشند جورابهایشان شسته شده، روی بند آویزان است و کفشهایشان واکس خورده تمیز و مرتب چیده شدهاند و لباسهایشان... آن هم توسط کی؟ کسانی که بعد از شهادتشان معلوم شد این کارها را میکردهاند. فرض کنید استاد دانشگاهتان، آن استادی که برایش احترام ویژه قائل هستید، یا معلم مدرسهتان، آن که بیش از همه دوستش دارید، از این کارها بکند و شما بعداً متوجه شوید؟ چه حسی پیدا میکنید؟ شاید این تشبیه توانسته باشد حس شما را به حال و هوایی که بسیجیها نسبت به فرماندهانشان پیدا میکردند نزدیک کند.
آیا هنوز هم میشود از این جور آدمها پیدا کرد که مقام و موقعیتشان تأثیری در رفتار و برخوردهایشان نگذارد؟ آنچه جذابتر از اندیشه یک فرد است و انسانها را شیفته خود میکند رفتار افراد است و راز برش و موفقیت نبی اکرم(ص) در میان اعراب جاهل نیز همین رفتار و حسن خلق بود.
هنوز این جمله حسن باقری از گوشها بیرون نرفته است که همواره میگفت: من سقای این بچههای بسیجیام. راستش را بخواهید همین گونه بودند که از آن طرف هم بسیجیها با لبخندشان خوشحال میشدند و با ناراحتیشان تب میکردند. ما اگر به جای آنها که از فرط تلاش و کار همواره خسته بودند باشیم، آیا کسی میتواند نزدیکمان شود یا چون آنها با لبخند و رویی گشاده به استقبال همگان خواهیم رفت؟
ادامه مطلب ...
مصطفی در عالم خلقت نبود. یعنی اصلاً هیچ کس نبود، من و تو هم نبودیم، یکی بود آن هم تنها خدا. اما مصطفی را خدا بعداً قابل «ذکر» کرد. البته همه را قابل ذکر میکند. یعنی او را به عالم ناسوت آورد، مثل همه. حالا مصطفی یک مخلوق شنوا و بینا شده بود. زمان گذشته دنیا چرخ خورد. چرخ خوردن دنیا اما مصطفی را مثل گشتن چرخ و فلک بازی نگرفت؛ آخر او بچه نبود. مصطفی خوب نگاه کرد، دقت کرد، فکر کرد، مطالعه کرد، مطالعه کرد، پرسید، طلب کرد، دوید، جنگید، ایستاد، تأمل کرد و دریافت، به راز قابلیت خودش پی برد.
به علت آمدنش، بودنش و بعدها رفتنش و اینکه چرا او از همه برتر است و حاکم به همه چیز، فهمید که هر چیزی «قدر و اندازهای» دارد. به یقین رسیده بود که حالا که آمده و خدا او را قابل دانسته و همه چیز را با «دقت و محاسبه» داده، نمیشود همینجوری بیدقت و با خیال و آرزو رشد کرد و «باقی» شد. مثل همه مردم که نه دیگران قابل ذکر میدانندشان و نه وقتی رفتند اهل بقا هستند. مصطفی ایمان آورد، مؤمن شد، مؤمن موفق.
ادامه مطلب ...
یادداشتهای یک شهید زنده
هنوز دبیرستانی بود، اما از شدت کار و فعالیت توی مدرسه و بیرون مدرسه، وقتی به خانه میرسید، حتی در حال خوردن غذا خوابش میبرد. البته او نمیخوابید، غش میکرد!» این جملات را مادر شهید احدیان و البته دهها مادر شهید دیگر درباره فرزندانشان گفتهاند. حال درباره توصیف فرزندانشان چه قبل از جنگ و چه بعد از جنگ و البته ادامه این جملات هم اینگونه است که «دوباره میدیدی نیمه شب بلند شدهاند و بر سر سجاده در حال راز و نیازند تا روز پرکار دیگری را آغاز کنند.
چنانچه اشاره شد، آن انگیزههای قوی که این تلاشهای شبانهروزی را ثمر میدهند، از آرمانهای بلندی نشئت گرفتهاند که همواره مد نظر این بچهها بودند. مهدی زینالدین وقتی میخواست ازدواج کند، به همسرش گفته بود: «پایان راه من شهادت است و اگر جنگ تمام شود و شهید نشوم، هر کجا جنگ حق علیه باطل باشد، به آنجا میروم تا شهید شوم.» و این یعنی: مبارزه جغرافیا و مرز نمیشناسد و پایانی ندارد.
ادامه مطلب ...